خرید بک لینک
بیش از یک ماه میشود که درگیرم ، با خودم ، با زندگیم ، یه کشمکش مداوم...دوستم میگه : تو یه دختری ، باید قوی باشی ، مثل یه درخت بلند ، کلی پیچک هست که برای زنده بودن به تو نیاز خواهند داشت ...زندگی ام خیلی آشفته اس ، افکارم آشفته تر ، یه چیزی کمه این وسط ، یه چیزی که همه اینا رو مرتب میکنه و تیکه تیکه های زندگیمو به هم میچسبونهگاهی ...یعنی اکثر اوقات فراموش میکنم چرا دارم زندگی میکنم؟ چرا باید بدوام؟ هیچ چیز هیچ فرقی نمیکند!!در یک لحظه جلوی چشمام ، توی ذهنم ، همه چیز ارزش خودش رو از دست میده ، میشن یه سری مولکول و ترکیب شیمیایی و روابط...یه لحظه ، تمام اینا میره عقب و یه خواهش و تمنای درونی برای زنده بودن و لذت بردن از هیچ میاد سراغم...یک لحظه دلم میخواد در یک موسیقی بمیرم ، یا در تلخی قهوه ام حل بشم، روی برگ های پاییزی قدم بزنم، هوا را نفس بکشم یا وسط یه لحظه ی خوش بمیرم یا تا آخر عمرم همون لحظه رو بارها و بارها تکرار کنم...اینقدر توی تک تک ثانیه هام غرق میشم که نه گذشته ای میبینم و نه آینده ای...و مهم تر از همه احساس تعلق به هیچ چیز نمیکنم ... قبلا احساس تعلق داشتم ، آخرین بار به یک ن

برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 0:53

می خواستم انسان بمانم


داشتم این مطلب رو میخوندم، به خودم فکر کردم ، به اونی که دوستش داشتم و شاید هنوزم دارم...
حس کردم اینها را اوست که به من میگوید ...

نمیدانستم ، نمیدانستم که دوست داشتن زیاد تبدیل به چیزی آزار دهنده می شود...
نمیدانستم باید این دوست داشتنم را برای خودم نگه دارم ، نمیدانستم باید از دور دوستش بدارم...

آه که چقدر نادان بودم...

برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 0:53

Schindler : Power is when we have every justification to kill, and we don't. این فیلم از آنچه تصور میکردم بی نهایت بهتر بود ... اسکار شیندلر ، انسانیتش ، مرا به گریه انداخت ؛ انسانیتی که کم پیداست ... هربار اینجور فیلمها را میبینم ، با خودم میگم : خداوند همه این ظلم ها ، ستم ها ، بی وجدانی ها را میدید و هیچ نمیکرد! اما توی این فیلم ، اسکار شیندلر بیش از هزار نفر از یهودی ها رو نجات داد. فیلم صحنه های تاثیر گذار فراوانی داشت ، میشه بیش از 10 بار دید این فیلم رو و خسته نشد ...مخصوصا آخرش که متفقین پیروز میشن ، اسکار شیندلر به ماشینش نگاه میکنه ، و حسرت میخوره که چرا اون ماشینو نگه داشته ؟؟ چرا نداده که بتونه ده نفر رو بیشتر بخره؟ به سنجاق سینه اش که طلا بوده نگاه میکنه و میگه چقد پول هدر دادم!!یکی دیگه از جاهایی که فوق العاده دوست داشتم اونجا بود که اسکار تلاش میکرد که لیستش رو هر چه میتونه بیشتر بکنه 3>آخه اینقدر مرد؟؟ ای کاش میشد این فیلم را بوسید!!!+ فیلم برداری و موسیقی فیلم هم عالی بود ^_^ به قول دوستم هرجای فیلمو استاپ کنی یه عکس قشنگ میشد :) + انسانیت ، آنچیزیست که گ

برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 0:53

دو شب پیش ، وقتی که دیگه اصلا انتظارشو نداشتم بهم پیام داد...میدونید؟ شاید بزرگترین ترس من این بوده که فراموش بشم ، دیگه دوست داشته نشم ...اما اون شب ، وقتی بعد اسمم "جان" گذاشت ، وقتی گفت امیدواره که حالم خوب باشه ، وقتی گفت جواب ندادناش بخاطر لج بازی با من نبوده و میخواست که من خودم طردش کنم ، وقتی که گفت فراموشم نکرده ، وقتی که بخاطر اومدن و رفتنش که مثل صاعقه بود ازم عذرخواهی کرد ، وقتی گفت رفته تا من همون ستاره کنجکاو دوست داشتنی و بهترین دوستش باقی بمونم...و بعدش برام آرزو کرد که انتخابای بعدیم بهتر باشه... وقتی اینا رو میخوندم یه آرامش و لبخند عمیقی سرتاسر وجودمو فرا گرفت ، تونستم درکش کنم... اون شب جوابش ندادم ، گذاشتم برای فردا که بتونم منطقی بهش جواب بدم دور از هرگونه احساسات بی منطق!و بهش گفتم چقدر خوشحالم از اینکه تونستم یک مرد رو بشناسم... با خیلی ها فرق میکرد و افرادی مثل اون واقعا کم پیدا میشن... همینطور گفتم که کاری که کرده منطقی ترین و خردمندانه ترین کار بوده :)و بعد ازم تشکر کرد و گفت که خوشحالش کردم ...قصدم خوشحال کردنش بود :)و الان حس خیلی خیلی بهتری دارم ... هیچ

برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 0:53


دختر:
تنها خداوند میتونه خلق کنه و نابود کنه ، شما اصلا دین دارید؟ شما خدا ندارید؟

جک (آل پاچینو):
اوه داریم خانم، من یه دین دارم ، اسمشم باخه ، یوهان سباستین باخ
و حداقل خدای من یه خدای تخیلی نیست.


You Don't Know Jack (2010)


برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 0:53

الان تنها چیزی که میدونم اینه که خودم دستی دستی دارم زندگیمو به هم میپیچونم!کلا استعداد خاصی در زمینه پیچوندن همه چیز در هم دارم :)اما نوشتن ... آرام کننده است ، پیچشو کم میکنه ، ذهنو مرتب میکنه...وقتی توی دفتر شخصی ام مینویسم ، اصلا رعایت نمیکنم! همونجوری هر چیزی به مغزم میاد پرت میکنم روی کاغذ...از لحاظ احساسی و ذهنی تخلیه میشم اما همچنان گیج میمونم ولی وقتی مخاطب داشته باشه حرفات ، وقتی بدونی قراره یه نفر بخونه و دوست داری که بفهمه ، اونوقته که میای و مغزتو مرتب میکنی ، سعی میکنی خوب بنویسی که دیگرانم بفهمن ، اینجوری خودتم بهتر میفهمی...+ واقعا نمیدونم چرا نمیتونم بیام و وبلاگا رو بخونم!!! درسته اینترنت نیست و باید بیام توی نقاط دوردست خوابگاه و درشرایط سخت به اینترنت وصل شم ، درسته درس زیاد دارم (هرچند بازم نمیخونم :|) درسته که کتاب میخونم و کلی کار دیگه اما بازم باید یه وقتی باشه واسه سر زدن به وباتون؟ مگه نه؟ آدم هر کاری بخواد میتونه انجام بده فقط انگیزه لازم داره...انگیزه...خیلی وقته واسه هر موضوعی دنبالش میگردم...

برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 0:53

یک هفته است اومدم خونه ، اما اونقدر سرعت اینترنت خرابه که ناخوآگاه از لپ تاپم فاصله می گیرم! به گمانم علت اکثر بیماری های افسردگی و یا شاید عصبانیت ایرانی ها همین سرعت اینترنت باشه! وقتی سه دقیقه معطل بمونی یه صفحه باز بشه خوب مشخصه چه بلایی سر آدمی میاد!! مگر اینکه کلا دست بکشی و ول کنی ! درباره ی یکی دیگر از بهترین تجربه های کتابخوانی ام بگم... وقتی نیچه گریست :) توی گودریدز ریویوی خودمو نوشتم اما ، الان میخوام درمورد یه بخش خیلی خاص بنویسم ... وسواس فکری که موضوع اصلی کتاب بود ، وقتی مدام فکرتون درگیر چیزیه ، وقتی ناخودآگاه میاد وسط کارتون ، وسط تمرکزتون ، میاد وسط زندگیتون! شب ها حتی توی خوابتون رهاتون نمیکنه... مثل جاده ای میمونه که همیشه توش قدم میزنی ، خاطراتی که همیشه بهشون برمیگردی عاشق شدن شاید یجور وسواس فکری باشه ، تقریبا اینو قبول دارم. وسط خوندن کتاب ، اونجایی که برویر از وسواس فکری برتا خلاص میشه و بعدش نیچه از وسواس فکری لوسالومه ، اونجا با خودم گفتم : همانگونه که من از تو رها شدم... خیلی جالبه که تجربه های خودتو ، توی کتاب پیدا کنی ، وقتی خودت یه مدت کوتاه دچار وسواس ف

برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 0:53

خوشبختانه یا بدبختانه!! سرعت اینترنت خرابه و من نمیتونم به وب ها سر بزنم و کامنت بزارم و اصلا هیچی! حوصله مو سر برده اینترنت!

میرم کتاب بخونم ^_^


+ یکی از کابوس هام اینه : پاشم ببینم تمام دست فروشای انقلاب رو جمع کردند!!

برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 0:53

صفحه بندی